X
تبلیغات
www.bahardarpariz..blogfa.com
وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَماهُوَ الا ذِکرٌلِلعالَمین



تاريخ : شنبه 1391/02/23 | 6 بعد از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |




تاريخ : سه شنبه 1390/03/10 | 7 بعد از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |
وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَماهُوَ ذِکرٌلِلعالَمین

سلام 

به شما که باز امدید





تاريخ : شنبه 1390/01/20 | 6 قبل از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |

بنام خدا

و عرض سلام


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 1393/01/23 | 11 قبل از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |

بنام خدا 

و

با عرض سلام و تسلیت شهادت حضرت زهرا سلام الله

دوستان عزیز اولین سلام عمو را در سال جدید بپذیرید ان شالله سال خیلی

خوبی در پیش داشته باشید تصمیم گرفتم اینبار خودم را نصیحت کنم شاید

بتونم عموی خوبی باشم چون کارنامه ی سه سال و تقریبا سه ماه وبم را که 

مرور کردم به حال خودم تاسف خوردم چرا؟ برای اینکه بقول جوووونای امروز به 

دوستانم گیر دادم  پس عمو عاقل باش و نصیحتم را بشنو  و حد خود را بشناس 

و در سال جدید دوستانت را از سر دوستی نیازار

                    هرچند که :

1 - نظر خیر خواهی داشتم نه بزرگتری و خدای نکرده بالاتر

بلکه کوچک همه  هستم

2 - به انهایی که خیلی دوسشون داشتم بیشتر گیر دادم

3 - نزاشتم دیگران متوجه بشن 

4 - همه را جزئی از خانواده خودم میدانم و بارها دلم براشون تنگ میشه

 خیال میکنم صمیمی ترین نوشته ها را براشون یادگار میزارم

5 - نظر سو یا نیت بد برای هیچکس نداشتم و نخواهم داشت


                        و نیز خواهشی از شما عزیزان دارم :

اکنون که سال نو شده و ان شالله احوال همه به بهترین حالها تغییر یافته 

کمی هم از هم دور بودیم و در حقیقت ان وابستگی کمی کمتر شده 

اجازه بدین که اگر کمتر خدمتتون رسیدم یا اینکه

نوشته های ارزشمندتون را دیر تایید کردم و یا اینکه 

 تماس یا تقدیم پیام و ایمیل مقدور نبود گله مند نباشند من از چشمانم بد دیدم

اما از هیچکدام از دوستان محترم و عزیز دنیای مجاز بد ندیدم همه را دوست دارم





تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 4 بعد از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |

بنام خدا

و

عرض سلام به دوستان عزیزم

پیشاپیش سال نو مبارک 

حواسمون به تکریم اوقات مقدسمون هم در این ایام باشد

ممکنه در روزهای اینده فرصت کافی برای تقدیم تبریک سال نو نداشته باشم کمی زودتر خدمت رسیدم هم تبریک بگم هم گوشه ای از خاطرات سالهای تقریبا دوری که عید را خیلی دوست داشتم شب عید از خوشحالی کفشای نو خوابمم نمی برد برام جالبه بود کفش نو داشتم و سیاه بود و برق هم میزد شب سال نو را ما شب علفه هم میگیم حتما باید انشب که در سال یکبار بیشتر تکرار نمیشه پلو با خرما یا کشمش و رشته و پیاز داغ درست میکردیم مرحوم مادرم تو این کار خیلی مهارت داشت خیلی خوشمزه میشد ادم میدونست که همه ی مردم انشب پلو داشتند یه جورایی بیشتر مزه میداد همیشه یه مقداری هم برای روز بعد که عید بود میموند و خیلی خوشمزه میشد من دل تو دلم نبود روز عید لباسای نو مخصوصا ارسیمو پام کنم بریم عید دیدنی و عیدی بگیرم من هم مهمون رفتن را دوست داشتم وهم مهمون داشتن را . مثل همین الان اما انموقع کجا و حالا  کجا خیلی برام لذت داشت خونه ی کسانیکه بهم عیدی داده بودند که میرفتم نگاهم فقط بدست بزرگتر صاحب خونه بود یه دفعه یکی از قوم خویش های مادر یادشون رفت بهم عیدی بدن موقع رفتن هی چادر مادر را میکشیدم مادر خدابیامرزم هم اشاره میکرد زشته تو کوچه که رسیدیم صدام در اومد اخه مادر بیچاره چه تقصیری داشت ایشونم کمی غصه خورد اما بعدا فهمیدم کار درستی نبود که من انجام میدادم مرحوم پدر هم با نگاه جذاب و حاکی از عدم رضایت به حرکات کودکانه من اعتراض داشتند اما جالب شد وقتی که کمی دور شدیم صاحب خونه دوید و عیدی مرا دادند و دوباره سرم را بوسیدند و رفتند و با اینکارشون یکدنیا رو به من دادند

الان خودم زود عیدی را به بچه ها حتی بزرگترها هم میدم

اما نمیدونم  برای انها هم لذت انروزها را دارد یا نه 

الان هم شب سال نو سبزی پلو با ماهی مد شده از تهرونیا گرفتیم اما پلوها هم مزه ی انوقتها را ندارد من به شوخی میگم پلو و چلو هم دیجیتالی شده 

فعلا سفر به این سو وان سو مد شده گاهی از روی چشم و هم چشمی

اگه شما هم سفر رفتید ان شالله خوش بگذره 

اما با همه ی اینها شاد باشید  و تندرست  ایام به کامتان هرجا گذر کردید سفر کردید عمو را هم یاد کنید




 

 

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها

 

 

ای تدبیر کننده روز و شب

 

 

ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر

 

 

حال مارا به بهترین حال دگرگون کن

 

 

سال نو مبارک 

 

 

 

به امید دیدار

 




تاريخ : چهارشنبه 1392/12/21 | 10 قبل از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |

بنام خدا 

سلام گرم گرم گرم در انتهای فصل سرد به دوستان عزیز

با خودم قرار گذاشته بودم  که این پست را بنام عشق موقت بنویسم اما خیلی سبک سنگین نموده  این نام را انتخاب کردم اما اصل متن یکی ست 

گاهی شایدم خیلی وقتا تو جامعه تو خیابون پارک بطور کلی در اماکن عمومی مشاهده میکنیم که دختر و پسر جوان  طوری دست یکدیگر را گرفتند که گویی با قویترین چسب موجود در جهان بهم متصل شده و هرگز جدا شدنی نیست عه عموی بد سلیقه چسب یعنی چه پشت این یک عشق عمیق نهفته است چقدر کم ذوق و بی ذوقی یعنی چه چسب !!!؟؟

کی بودددددد؟ به عمو ایراد گرفت کجا رفتی ؟؟؟ فهمیدم همین بچه های وب هستی می شناسمت یه کم صبر کن توضیح میدم بعدا بیا هم خودتو معرفی کن هم بهم بگو حق با کیه باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش

اره داشتم میگفتم دستها به هم پیوندی عمیق خورده حس میکنی جدا شدنی نیستند اصلا حواسشون نیست کی از کنارشون رد میشه چه جور نگاهشون میکنند معلوم نیست چی بهم میگن تا کجا میخوان یرن چه جور از هم جدا میشن وگاهی پسر و دختری در همون سن و سال که دلشون نمیخواد حتی با محارم خود هم غیر از عرف جامعه رفتار کنند احیانا مجرد و همه ی احساسات و شور حال جوانی هم در انها موج میزند نیز با انها مواجه میشوند گاهی در درون انها اتفاقاتی می افتد که بزرگان و روانشناسان ما این اتفاق را طوفان در زندگی ان بیننده های نجیب و عاقل قلمداد میکنند یعنی معتقدند که بعضی به هر دلیلی که امکان ازدواجشون نیست با دیدن بعضی مناظر نوعی تزلزل در وجودشون پیش می اید که گاهی قابل جبران نیست و مسبب هم جووونایی نا اگاه هستند که نزد گرسنه غذای چرب و نرم میل میکنند و در مقابل تشنه ای اب گوارا می نوشد عمو با نظر خوش بینانه قصد دارد نمونه ای از یک زندگی که با پیوند دستها شروع میشود را در ادامه تقدیمتان کند 

بسیار امیدوارم با نظرات مرتبط  عمو را یاری نمایید 

با تشکر

ادامه دارد.........





تاريخ : دوشنبه 1392/12/12 | 8 بعد از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |

بنام خدا

سلام به دوستان عزیز

چند سال پیش برای استقبال چند دوست و همکار که به حج مشرف شده بودند به فرودگاه رفتیم یکی از دوستان پرسید خوش گذشت در پاسخ شنید که تا دو سه ساعت پیش مدینه بودیم نمیدانم در درون این دوست عزیز چه غوغایی بر پا شد که اهسته اهسته پشت ستونی رفت و به زلالی زمزم اشک ریخت کم کم بچه ها متوجه شدند با اینکه همه گفتند رهایش کنید تو حال خودش باشد اما یکی از حجاج نزد او رفت و پرسید چی شده چرا مثل طفل مادر گم کرده اشک میریزی در جواب شنید مدتهاست ارزوی خانه ی خدا و زیارت قبر پیامبر ص را دارم نصیبم نمیشه حاجی  او را دلداری داد و دوسه جمله کوتاه گفت که او ارام شد تبسم کرد گویی تبی داغ را فرونشانده بود

بله دوستان عزیزم حاج اقا به دوست ما و عاشق خدا و خانه ی خدا گفت برادر عزیز ناراحت نباش ما که به ان دیار سفر کردیم شاید حاجی نشده باشیم اما من سوگند میخورم تو از ما جلوتری تازه ماها میریم شاید مثل تو بشیم اما معلوم نیست که عشق و خلوصی چون تو داشته باشیم

غرض از مقدمه ای که تقدیم کردم این است که میخوام بپرسم

1 - ایا مکه مشرف شدید اگر جواب مثبت است و مایلید بفرمایید

_ چگونه دعا کنیم مشخصا چه دعایی از همه بهتر است شما چه دعایی کردید

2 - اگر مشرف نشدید به نظر شما

_ غیر از دعاهای مادی که هر کس به نوعی در انجا بیان میکند بهترین دعا چیست

لطفا پاسخ عمو را بدهید



تاريخ : شنبه 1392/12/03 | 4 قبل از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |

بنام خدا 

سلام دوستان عزیزم

تولد انقلاب و 22 بهمن مبارکباد

نمیدونم تا حالا کسی براتون گفته الهی پیر شی یا نه  اصلا یادتون هست؟ جوووونای عزیز چی تا حالا کاری کردین تا همچین جمله ای بشنوید عکس العملتون چی بوده؟

 مخصوصا  جنس های مخالف عمو فرشته های روی زمین جواب بدن چرا جنس های مخالف؟؟؟ چون انها به سن بالا یه خورده حساس ترند

 خودم بچه که بودم بارها این جمله دعاگونه رو شنیدم و به اجابت ان می اندیشم اما نمیدونم تا کی باید تو این دنیای خاکی باشم و این دعای قشگ چقدر اثر داشته فعلا که دارم این پست را تقدیم میکنم جو گیر شدم که حسابی قراره هم راه برم هم نفس بکشم البته ماشین هم سوار میشم بچه که بودم پیرمردی خیلی مسن را میدیدم با ریش بلند و مثل برف سفید اسمشون عبدالحسین بود چون شغل ایشون قصاب بود بهش میگفتند عبدالحسین قصاب همیشه صلوات میفرستاد  من لب و دندانش را نمیدیدم اما از تکان خوردن ریش بلند و سفید و بسیار زیباش متوجه میشدم که داره ذکر میگه و همیشه هم معطر بود

او همیشه در نماز جماعت و همه ی روضه خوانی ها شرکت میکرد و از پا منبری های دائمی بود خونه ی ما کنار مسجد بود من میدونستم کی این خدابیامرز از خونه میاد بیرون و میخواد بره مسجد اگه مدرسه نداشتم و خونه بودم می امدم بیرون تا کمکشون کنم تو مسیر این مومن یعنی از خونه شون تا مسجد و حسینیه  نهر ابی بود من همیشه میرفتم انطرف جوی اب و دستشو میگرفتم تا بیاد اینطرف انروزها فکر میکردم اگه من نباشم او حتما نمیتونه از جو رد بشه چون یکبار اتفاقی زمین خورده بود ومن اینو شنیده بودم الان می فهمم که چقدر ساده بودم هر چند که او به روی خود نمی اورد و چنین وانمود میکرد که به کمک من که 12 سال بیشتر نداشتم احتیاج داره اما او با لبخندی که حالا معنیشو میفهمم با ادای جملات پر از مهر و محبت و زیبا مانند بره ی من , بزغاله ی من و  پشت سرهم میگفت الهی پیر شی

 من که پیری و ناتوانی اورا حس میکردم با خودم میگفتم که این اقای مهربون چرا اینقدر بهم میگه الهی پیر شی مگه من چکار کردم اما یه ذره هم حس میکردم شاید حرف بدی نباشه تا اینکه یک روز با مرحوم مادرم به عیادت یکی از خانمهای خیلی مسن که زمین گیر شده بود رفتیم چون هر وقت از مدرسه می امدم به او سر میزدم و اگه کاری داشت براش انجام میدادم او هم همیشه بهم میگفت الهی پیرشی مادر الهی عاقبت بخیر شی انروز هم جلو مادرم بهم گفت الهی پیر شی اون جعبه شیرینی را از داخل گنجه بهم بده  اما با نگاه به مادرم فهماندم از دعای ایشون خوشم نیومد مادرم خنده ای کرد و با اشاره گفت بعدا بهت میگم در راه بازگشت به خونه فهمیدم که برام دعای طول عمر کرده  نمیخوام مصادیق دیگه ای عنوان کنم اما از همه جووونای عزیز که تو انها 14 ساله هم داریم میخوام بگم تا میتوانید به دیگران کمک کنید الهی پیر شید

منم تو این پست و نیز در همه حالات به همه شما عزیزان میگم الهی پیر شین البته با عزت و سلامتی و بدون غم

ضمن اینکه خود دعای الهی پیر شی همه چیز توش هست فقط بالا رفتن سن و عمر طولانی کردن نیست شاید این دعا همه ی برکات را در بر گیرد چونکه بر اثر اقدام خیرخواهانه این دعا رو میگن و خیرات ان شامل حال ادمی میشود

عزیزانی که این پست را می بینید و می خونید شما بگید

 امروز دعایی شبیه این دعا داریم اگه داریم بگین لطفا



تاريخ : دوشنبه 1392/11/21 | 5 بعد از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |

بنام خدا

سلام به عزیزان همراه

دهه فجر مبارک

مادر ناراحت نباش کوچولوتو دعا کردیم ان شا الله حالش خوب میشه بزرگ میشه به دردتون میخوره اره عمو مهربون برای اولین بار رفت تو قاب عکاسی که از دوربین شخصی پسر عمه اش گرفته بود یه دونه عکس عین همین با بابا گرفته بود که تو سیل 65 همراه با خیلی از تصاویر جذاب و غیر جذاب دیگه از بین رفت داشتم میگفتم بعد ازین عکس عمو چش خورد و بیمار شد مادرم دست به دعا و التماس به بزرگان دین شد 

چون فرزند اول بودم از دست دادنم براشون خیلی گرون تموم میشد بیماری گرفته بودم که از خوردن اب محرومم کرده بودند نمیخوام خیلی توضیح بدم مادر مرحومم بعدها که بزرگتر شدم برام تعریف کرد که دیگه جا قطع امید کرده بودیم چشات سفید شده بود دهانت عین ماهی که از اب بیرون افتاده باشه تند تند باز و بسته میشد صورت و نگاهت نشان از نزدیک شدن موت میداد و تو را برای رفتن بطرف قبله خواباندیم و اماده ی وداع با تو بودم یکی از خانمها که برای عیادت و تسلی و دلداری امده بودند گفت حالا که قراره بمیره بهش اب بدین بخوره دیگری گفت کلفوره هم برای بیماریش خوبه انها بلاخره تصمیم گرفتند اب و کلفوره را بهم بخورانند مادرمرحومم هر وقت میخواست این صحنه را نقل کنه اشکش جاری میشد 

خلاصه تصمیم را عملی کردند عمو مهربان سی ماهه ان داروی تلخ را از روی میل و رغبت گویی عسل است نوشید چنان با اشتیاق نوشیده بودم که همه همراه مادرم گریستند اما انگار شفای من در ان مخلوط تلخ چون زهر بود چشمان عمو مهربان برگشت نگاهش گویای بازگشت به بهبودی بود مادر بغلم کرد و باز بهم اب دادند تا میل به خوردن و تغذیه پیدا کردم به لحاظ سن بزرگ و بزرگتر شدم هر چند که الان کوچکترینم  و عجیب اینکه در چندین مرحله در طول زندگی از مرگ گریختم البته به خواست خدا و فرمان او. اتفاقات نادر و عجیبی در زندگیم رخ داده از جمله  گناه کبیره ای که از ان گذشتم  و امروز نتیجه انرا در محبت دوستان و رضایت از خانواده و رضایت انان را از خودم می بینم و چقدر جالب که در دنیای سحرانگیز مجازی هم دوستان عزیز و فراموش نشدنی دارم که حس میکنم هستند عزیزانی که در همین حد بهم لطف دارند و عمو را شرمنده میکنند 

گلهای باغ دنیای مجازی عزیزانی که یاد شما بر یاد نزدیکانم سبقت گرفته همه را دوست دارم نمیدانم چرا اینها رو اینجا نوشتم حتما بهتر از شماها کسی را نیافتم تا باهاشون حرف بزنم نکنه فکر کنید خود شیفته ام نه بلکه مسرور و سعادتمندم که دوستانی چون شما دارم  




تاريخ : دوشنبه 1392/11/14 | 10 بعد از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |

بنام خدا

وبا عرض سلام

مدتی باید به ماموریت

 بروم فعلا از خدمت همه ی برادرزاده های خوب و مهربونم

 مرخص شده انشالله بزودی خدمت میرسم



تاريخ : سه شنبه 1392/11/08 | 7 قبل از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |

بنام خدا

سلام دوستان عزیز

وقتتون بخیر 

انشالله بتونم امشب اخرین قسمت داستان تلخ و شیرینمونو تقدیم دوستان کنم و اینم اخرین قسمت

پیر مرد طبق معمول اما شادمان تر از همیشه به خونه امد باز بلند سلام کرد و امیدوار که همسرش هم جوابشو در دل داده و هم خوشحال از امدن شوهرش لذا همه ی کارهایی که باید میکرد انجام داد اما ترجیح داد اول رویایی که شب گذشته  دیده بود به همسرش تعریف کنه بعد به او رسیدگی کند اخه اونا همیشه مشق زندگیشونو بهم نشون میدادند و هرکدوم معلمی برای دیگری بود و تکالیف هم را خط میزدند کارهایی که احیانا در غیاب هم انجام میدادند بهم تعریف میکردند خیلی هم به هم اعتماد داشتند هم اقا به خانم و هم خانم به اقا 

پیرمرد امد کنار تخت همسر و نیم نگاهی به او کرد برعکس همیشه اشک را گوشه چشم او ندید اما حس کرد که حرفاشو می فهمه و با خوشحالی گفت عزیزم دیشب خواب قشنگی دیدم شما تو بهترین لباس ممکن بودی از زیبایی لنگه نداشتی هم خودت هم لباسات من تو خواب خیلی تعجب کردم که تو بیماری و نمیتونی حرکت کنی بعدشم هر چی فکر کردم یادم نیومد که این لباسو برات خریده باشم بعد یه جایی خیلی تماشایی بودیم هر چی الان فکر میکنم نمیدونم چه جور جایی بود خیلی داشت بهم خوش میگذشت تو خواب ذوق زده شده بودم 

عجیب تر اینکه یه لباسهای مخصوص دیگری هم تو دستات بود میخواستی بهم بدی من گفتم کمی صبر کن من باید دست و روی خودمو بشویم بعد لباسها رو میگیرم و تو اصرار کردی و گفتی لازم نیست عزیز بگیر  و تا اونا رو گرفتم از خواب بیدار شدم عزیزم نمیدونم چرا این رویا رو بطور کامل بیاد دارم اخه سالهاست هر خوابی میبینم تا بیدار میشم یادم میره 

مرد نازنین قصه ما همانطور که کنار تخت و روی زمین نشسته بود سرشو بالا گرفته تا چهره همسرشو ببینه اول حس کرد که هنوز از خواب بیدار نشده اما دست به صورت یار دیرینه اش گذاست از سرد شدن بدن او فهمید چند ساعت پیش اونو تو لباس سفید و اخرت دیده خواست داد بزنه نتونست با دل شکسته و چشمی اشکبار و بسرعت سراغ صندوقچه ای که هزینه های درمان همسرش را پس انداز میکرد رفت و اونا رو محکم تو دستاش گرفت و کنار تخت او امد و گفت ببین دیگه خرج درمانت اماده شده کجا رفتی چرا رفتی با گفتن این جملات گویی دیگه زبانش یاریش نکرد کنار بستر دلدار خود زانو زد سرش را روی تخت گذاشت و در حالی که پولها تو دستش بود او هم رفت تا لباسها را که در رویا دیده بود از همسرش گرفته و بپوشد اندکی از پرواز این کبوتران عاشق نگذشته بود که مغازه دار امد بهشتیان را به خانه ابدیشون ببرند انهم با هزینه خود ان دلداران با محبت

دوستان گرامی ام لطفا :

1 - اولا عذر خواهی میکنم چون سعی دارم داستان کوتاه باشه تا حوصله خوانندگان عزیز سر نرود لذا خیلی جذاب از کار در نمیاد بیشتر نتیجه اون برامون مهم هست 

2 - اگر براتون ممکنه موارد تلخ و شیرین این ماجرا را با  اذهان زیبا و روشنی که دارید برای عمو با ارائه ی نظرات خوبتون متذکر شوید تا در اینده و بنام خودتون در وبم اورده و تجزیه و تحلیل مناسب و قابل بهره برداری خوبی داشته باشیم

ممنون التماس دعا



تاريخ : چهارشنبه 1392/11/02 | 9 بعد از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |

بنام خدا

سلام دوستان عزیز

میلاد سراسر نور خاتم پیامبران خوش خلق ترین زیبا ترین مهربانترین بشر روی زمین افتخار مسلمانان جهان حضرت محمد صل الله علیه و اله و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام را تبریک عرض میکنم

قول داده بودم قسمت سوم این ماجرا را تقدیمتان کنم اما به لحاظ اینکه در استانه روزی بزرگ و میلادی سرورانگیز قرار داریم و ادامه ی تلخ و شیرین ظاهرا کمی غم انگیز است با پوزش منصرف شدم

بماند برای روزهای اینده

 نمیدانم دوستان عزیزم دو قسمت قبل را مطالعه کردند یا خیر  شاید من کمرنگ ترین نوع علاقه ی یک مرد به همسرش را در این ماجرا تقدیم کرده و خواهم کرد  و میدانم که بانوان عزیز به مراتب مهر و علاقه ی فزون تری نسبت به همسرانشان دارند که در این داستان بهتر دیدم روی سخنم با هم جنس های خودم باشد بشرطی که مثل عمو بد جنس نباشند که خداروشکر نیستند من خود شاهد بودم که خانم محترمی علی رغم شدت ناراحتی که از  همسر خود داشت در غیابش به او خدمت میکرد و اشک میریخت گاهی کوچکترین شکل محبت را از ماها تقاضا دارند و متاسفانه دریغ میکنیم

در اینجا داستان طنزی که مرد  قصه ی ما برای همسرش نقل کرد را می اورم تا لبخندی بر لبانتان که این روزها روز شادی ما و شما و همه ی مسلمانان است بنشیند

میدانید در قدیم خصوصا شهرهای کوچک و روستاها در خانه های خود گوسفند نگهداری و پروار میکردند تا در فصل زمستان از گوشت ان بشکل جالبی استفاده کنند (عمو مهربان)

جونم برات بگه عزیزم

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود زن و شوهر جونی بودند که تو خونشون گوسفند داشتند گاهی اونا تنبل میشدند و برای رسیدگی به ببی یاشون با هم جر بحث میکردند یکی از همین روزا هیچکدام زیر بار غذا دادن به حیونای زبون بسته نرفتند و قرار گذاشتند سکوت کنند و هر کدوم که زودتر حرف زد همون بره به اونا برسه مدتی نشستند همدیگه رو نگا کردند اما زن زود حوصله اش سر رفت و رفت خونه همسایه در را هم باز گذاشت

سلمونی که ارایشگر هم بهش میگن سر زده وارد خونه شد هر چی سلام کرد مرد جواب نداد اونم عصبانی شد نصف سر نصف ریش و نصف سبیل مرد را زد و رفت

چیزی نگذشت دزد امد هر چی سلام کرد جوابی نشنید گفت این فرش را ببرم مرد هم قول داده بود حرف نزنه و چیزی نگفت خلاصه خونه را جمع کرد و برد بعد یکی هم زد تو سر مرد و رفت

همسایه ها اش نذری کرده بودند زن دلش سوخت و به همسایه گفت یه کاسه اش هم برا شوهر من ببرید اونا هم یه کاسه اش دادند دست دختر تا ببره برای اقا مرد تا دختر همسایه را دید با دست اشاره کرد به اطراف اون اتاق و با دست  زد تو سر خودش به این معنی که دزد امد همه ی وسایل را برد و یکی هم زد تو سر من و رفت دختر هم دور اتاق با اش چرخید و چرخید و اش داغ را ریخت رو سر مرد و رفت خونشون دیگه ظهر شده بود که زن برگشت  اوضاع را که دید گفت چکار کردی این چه وضعیه مرد خوشحال گفت دیدی تو زودتر حرف زدی حالا برو گوسفندا را اب و غذا بده




تاريخ : شنبه 1392/10/28 | 6 قبل از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |

بنام خدا 

سلام به دوستان عزیز

عزیزان قبل از نقل ادامه ی داستان اجازه بدین یه توضیح بدم و اون اینکه فکر نکنید عمو افسرده شده و ذهنش اطراف ناتوانی و مرگ و نکات منفی قضیه دور میزند خیر هم حوصله ام زیاده و هم تو دنیای واقعی مرا خوشرو و خوش برخورد میدانند نگاه به عکس دوسالگی و اخمو نکنید او جریاناتی داره  بگذریم شاید جوانان مدرسه ای ما چه دختر خانمها و چه اقا پسرها مقداری براشون غیر قابل هضم  باشه چون انها فعلا تنها یک ارزو و یک هدف دارند که به دانشگاه برسند و چون رسیدند یکی دوسالی هنوز هوای مدرسه دارند اما کم کم با مشکلات اشنا میشوند چقدر خوب است که همراه با رفع انها در حاشیه ی درس و مشق تفریح سالم عبادت و ورزش چاشنی زندگیشون باشه

داستانی که تقدیم میکنم بیشر به متاهلینی میخورد که سنشون از 35 و 40 سال گذشته و تقریبا با همه ی مشکلات دست و پنجه نرم کردند ضمنا منظور از مشکلات فقط مسائل مادی نیست

اما جونم براتون بگه که پیرمرد قصه ی ما با همون حالت که دعا میکرد و میرفت  به خونه رسید از دور سلام کرد قبل از انکه نزدیک همسرش باشه و ببینه که او بیداره یا نه  چون عادت اورا میدانست و مطمئن بود که بیداره اخه هر دو از طلوع فجر و اذان صبح بیدار بودند او خودش نمازشو میخوند و نیم ساعتی هم کمک میکرد تا همسرش نماز صبح رو بخونه دیگه هیچکدام نمی خوابیدند لذا بلند بلند گفت اجازه بده یه کم اب پرتقال برات بیارم بزنی تو رگ تا کم کم شیر و گرم کنم و بعدشم باید داروهاتو بخوری هر روز زن به اینجای ماجرا که میرسید قطره ی اشکی میریخت و پیرمرد می امد با مهربونی اشک اونو پاک میکرد و میگفت

عزیزم اگه فک میکنی اینکارا برام زحمت داره تو که تا خوب بودی بیش از اینها برا منو بچه هامون زحمت کشیدی هر چند که اونا بیوفایی کردند و رفتند دیار غربت اما قول میدم تا اخرین لحظه ی عمرم در کنارت باشم بعد که شیر اماده میشه اونو با قاشق به همسرش میده و برای اینکه حوصله دوتاشون سر نره یه داستان کوچولو طنز تعریف میکنه

میگه عزیزم شنیدی یه زن و شوهر که هر دو بالای 70 سن داشتند اما هیچکدوم مهربون نبودند هر روز شیرفروش شیر رو تا در خونه می اورد و این زن و شوهر با هم قرار گذاشته بودند نوبتی برن شیر را از شیر فروش تحویل بگیرند یه روز با هم دعواشون شد مرد گفت امروز نوبت توست زن که کمی فراموشی گرفته بود زیر بار نرفت و گفت خودت برو بگیر من محاله بزارم تو حقمو ضایع کنی انقدر با هم یکی به دو کردند تا اینکه شیر فروش رفت انها ان روز بی غذا ماندند

دوستان متاهل خودم تو خونه ی مجازی تو زندگی همه ی ما موارد جزئی جزئی اختلاف سلیقه وجود داره گاهی اگر غفلت کنیم ازین موارد کوهی میسازیم و زندگی را تلخ میکنیم گاهی همین موارد خیلی کوچولو را تو زندگی دیگران میبینم نیشخند میزنیم اما غافلیم که در زندگی خودمون هم هست و بی خبریم

ادمه دارد .........



تاريخ : سه شنبه 1392/10/24 | 4 بعد از ظهر | نویسنده : عمو مهربان |